خط داستانی
در چندین روستا، هرج و مرج توسط یک جادوگر شیطانی قدیمی که از مرگ برمیخیزد، آزاد میشود. در یک کلبه ترسناک پر از دود عطر کمنجان، یک جادوگر پیر در حال انجام یک مراسم با یک جمجمه بر روی پایه است. سپس جمجمه به یک سر سخنگو تبدیل میشود که اغلب میخندد! او با خنده میگوید: «من نمیخواهم بمیرم!» و سر آرزوی او را برآورده میکند.