خط داستانی
وقتی آقای لو در عمارت با جیرجیرکها میجنگید، جیرجیرک سیاه او برایش پول زیادی به ارمغان آورد. او آنقدر مغرور شد که درباره ارزش این "نوزاد" لاف میزد. حرفهای او در ذهن ژانگ یو، نجاری که در همسایگی کار میکرد، باقی ماند. خدمتکاران شیشهای که جیرجیرک سیاه در آن بود را روی میز گذاشتند و ژانگ یو که نمیتوانست کنجکاویاش را کنترل کند، میخواست ظاهر این "نوزاد" را ببیند و نمیخواست جیرجیرک سیاه اگر بیاحتیاط باشد، فرار کند.