خط داستانی
مانیس و پدر ماهیگیرش در خانه ساده خود مهمانی به نام سلیمان را پذیرایی میکنند. او مورد علاقه هر دوی آنهاست و به زودی به بازدیدکنندهای مکرر تبدیل میشود که در کارهای روزمره کمک میکند. مانیس نمیداند که این جوان در واقع یک شاهزاده است که خود را پنهان کرده است. بنابراین، یک romance بین یک شاهزاده و یک فرد عادی شکل میگیرد، در حالی که این زوج در فرصتهای مختلف اشعار شوخیآمیز رد و بدل میکنند - در حین جمعآوری چوب یا در حین مرتب کردن خانه مادر. همه چیز خوب پیش میرود تا اینکه مانیس به طور مخفیانه با سلیمان ازدواج میکند، حتی پس از اینکه متوجه هویت واقعی او میشود. جدایی این زوج عاشق زمانی فرا میرسد که شاهزاده خبرهایی از کاخ دریافت میکند و به پدر بیمار خود برمیگردد، که در بستر مرگش با یک ازدواج سلطنتی بین پسرش و یک پرنسس از سلطنت همسایه موافقت میکند. آشتی خانوادگی و تراژدی نفرینشدهای در پی خواهد آمد.