خط داستانی
دِمیر جوان آرزوی ازدواج دارد. اما مجتمع باریکه رومای او در حاشیه شهری شهرستانی در بلغارستان برای رمانتیک بودن مناسب نیست. بیست و پنج سال پیش آنجا برای بهشت سوسیالیستیِ پنلشکلی هر آنچه لازم بود بود: از کفپوش پارکت تا سازوکار ارتباطی، مرکزی آب گرم مطلوب، چراغهای خیابانی، نیمکتهایی زیر درختان سیبی که زمزمه میکردند. کسی آنجا را هتل بهشت نامید - و این نام ماند. اما با گذر سالها بلوک به تدریج دگرگون شد. پارکت ناپدید شد. آب قطع شد. روشنایی رفت. اما هر کدام از ۱٬۵۰۰ ساکن نقشهای دارند برای بازگرداندن رویای «آزادی از بهشت» یا به عبارتی بهشت از دست رفته. و اگر از ممرای مزرعه پشت هتل بهشت عبور کنی، جایی که آسمان و زمین به هم میرسند، با بزدار “بِزُهی خدایی” مواجه میشوی که همه را از شر بدی و خوشی افراطی در یک مستند درباره یکپارچگی پنل، عشق، فلاکت، رویاهای بسیار، اندکی شعر و یک عروسی کولی محافظت میکند.