خط داستانی
از سال دو هزار و هشت، نابینایان در تانزانیا به هدف انسانی تبدیل شده اند جادوگران برای اعضای بدن آن ها پاداش های گزاف می دهند تا در معجون های جادویی استفاده شود از سال دو هزار و هشت تا دو هزار و ده بیش از دویست فقره قتل الهام گرفته از سوی جادوگران رخ داده است به گفته محلی «نابینایان نمی میرند بلکه ناپدید می شوند» این داستان آلیاس پسری نابینا را دنبال می کند که فرار می کند پس از قتل پدرش مادرش او را به شهر می فرستد عمویش کوزمو راننده کامیون است او با فروش عینک آفتابی دی وی دی و گوشی زود یاد می گیرد زندگی را در شهر تجربه کند و به زودی با دشواری های زندگی و تفاوت روبرو می شود