خط داستانی
رنتا به خانه ورجينا، خواهرش، پناه میبرد. ورجينا زندگی آرامی با پسرش لوسیوی خود در شهری استانی دارد و تنها چیزی که به نظر میرسد او را نگران میکند، مورچههایی است که خانهاش را تسخیر کردهاند. رنتا به هیچ جایی برای رفتن ندارد. ورجينا میخواهد به او کمک کند و پذیرا میشود؛ اما روزها میگذرد و درام زندگی روزمره پیوند میان آنها را آشکار میکند، دردی که از بهر فرا رفتن و باز یافتن یکدیگر در گذشتهای که بازمیگردد و اشکال عجیبی به خود میگیرد، نشأت میگیرد.