خط داستانی
بدون تسلط مناسب بر زبان انگلیسی، شغل رو به رویاهای رَمِش به دستش نمیآمد. رمِش ناامید و ناامید به روستایش بازگشت و با تنها وصی زندهاش، دادی، به سوگواری نشست. او تا حدی ورای او را مقصر میداند که به او انگلیسی یاد نداده است. دادی بیتفاوت است و صرفاً به او میگوید باید کاری بهتنهایی انجام دهد به جای اتلاف وقت و انرژی برای یافتن شغلی که همیشه او را گمراه میکند. رمِش پسری جوان را میبیند که میآید و از مادربزگش مربا میخرد و تصمیم میگیرد مربا بفروشد تا به او در یادگیری گفتار انگلیسی کمک کند