خط داستانی
هانس لامبارد یک پزشک است که به دلیل سوء مصرف مواد از حرفه خود کنار گذاشته شده است. او به یک مزرعه در شمال ناتال پناه میبرد، جایی که تلاشهای کشاورزیاش ناموفق است. باکس، پسرخواندهاش به زندگی با او فرستاده میشود. او از زندگی شهری به زندگی بیخیال در مزرعه با دوستان جدید در مدرسه جدید خوشحال است. او و اسپروتی، دختر کوچک همسایه به زودی دوستان خوبی میشوند و زندگی آرام آنها زمانی که هانس به هر کدام از آنها یک اسب میدهد، حتی بیشتر ایدئال میشود. اما مار در بهشت نفوذ میکند. للیک، سگ باکس، اسب اسپروتی را میترساند و او را به زمین میاندازد. این سقوط اسپروتی را فلج میکند و باکس از خود انتقاد میکند. اما این ویلم پیر، کارگر مزرعه و حکمت سادهاش است که زندگی را دوباره برای همه قابل تحمل میکند.