خط داستانی
وینسنت فا فیلایای، باغبانی که در اواسط پنجاه سالگی است، رویاهایش را دفن کرده و زندگی آرامی را برگزیده است. او باور دارد که خوب بودن به معنای داشتن همه چیزهای خوب است، اما با تشخیص سرطان و احتمالاً یک ماه عمر باقی، گذشته و پشیمانی هایش او را تعقیب می کند. هر هفته با یک تراپیوت صحبت می کند تا با واقعیت جدید روبه رو شود؛ اما به جای باز کردن حرف ها، او تصمیم می گیرد تمام جلسات را بخوابد و رویا ببیند از زندگی ای که می توانست داشته باشد.