خط داستانی
زندگی یک پیناتا ممکن است فقیر زشت خشن و کوتاه باشد دوربین آهسته از آسمان آبی و ابر پف کرده به شاخهای بلند مینشیند پیناتا زرد روشن یک خرگوش را از شاخه آویزان میکند خرگوش وقتی صدای نزدیک شدن بچهها را میشنود چشمهایش را باز میکند تا با دیدن آنها خوشحال میشود تا اینکه پنج بچه با چوبها به آن ضربه میزنند خرگوش سردرگم میشود و پس از مدتی یاد میگیرد چگونه با دندانها از دست بچهها بالا برود سپس یک بزرگسال وارد قاب میشود با چوب بلند خرگوش ترسان میشود و ناخواسته راه حلی پیدا میکند که شاید جانش را نجات دهد