خط داستانی
در نزدیکی صدای نامزدش لئو هولمز و دوستش بروس مورگان، لوئیز ویلکه میگوید که هرگز نمیتواند با مردی که الکلی است ازدواج کند. مورگان که به طور مخفیانه عاشق لوئیز است، لئو را مست کرده و او را به خانهاش میفرستد. لوئیز نامزدی را قطع میکند و بروس به دنبال او میرود. او که در تصمیمگیری مردد است، به خواب میرود و در زندگی پر از رنجی با مورگان غرق میشود، که بدتر از هولمز الکلی و خودخواه و بیرحم شده است. در تلاش برای دفاع از خود در برابر بروس، او او را با یک جفت قیچی میکشد. هولمز، یک دروغه بیخانمان، فریاد او را میشنود و به کمکش میشتابد. لوئیز بیدار میشود و برای لئو پیام میفرستد.