خط داستانی
در اواسط تابستان ۱۹۸۹، هَلکه میسلويتز نوازندگان جوانی را در گروهی نشان میدهد که موسیقی خود را روی اقلام مصرفی دیگران ایجاد میکنند. چهار پسر خود را «Bulk Rubbish» مینامند و کینههایشان را کوک میزنند که از محلههای جدید شرقی برلین شرقی رشد یافتهاند. تصویری روشن از جوانان دیدیآر ارائه میشود که با تصویر رسمی همخوانی ندارد. تیم فیلمبرداری بر مشاهده پسربچهی اِنریکو و مادرش اریکا تمرکز میکند: وقتی مادر در غرب ازدواج میکند، پسر تصمیم میگیرد در برلین شرقی بماند و وداعش را در گذرگاه مرزی بدرقه میکند. تنها کمی بعد، اوضاع برمیگردد: با نزدیک شدن رویدادهای برلین که به سقوط دیوار منتهی میشود، اِنریکو بر حفظ هویت فرهنگیاش پافشار مینماید، حتی پس از سقوط دیوار. موسیقیدانان «Bulk Rubbish» میخواهند شهروندان کشور خود باقی بمانند و به وحدت مجدد با تردید مینگرند.