خط داستانی
وقتی همسر مارجورین پس از بیست سال به دلیل تومور مغزی می میرد، او از نظر مالی و احساسی ضربه می خورد. پولی که برای کار در کارخانه بسته بندی ران می زند برای اجاره کافی نیست و تلویزیونش مصادره می شود. پس از فاتحه، با آرنلِد، صاحب املاک ثروتمند، آشنا میشود که او را به رقص باشگاه محافظه کار محلی می برد تا او را دلدار کند. زندگی با آرنلِد نه تنها همدمی بلکه تجملی فراتر از تصور را وعده میدهد، اما دوستان و خانواده مارجورین چندان موافق نیستند.