خط داستانی
استرahil رهبر یک گروه شورشی است. فرماندار ترک دختر زیبایی به نام ایوانا را برای حرم خود میرباید. شورشیان کودک فرماندار را به گروگان میگیرند. فرماندار به استرahil قول میدهد که نه به دهقانان حمله کند و نه آنها را تحت تعقیب قرار دهد اگر او به زندگی صلحآمیز برگردد. استرahil به همراه ایوانا به خانه پدرش برمیگردد... یک روز گروهی از مردم که توسط سربازان ترک به کار اجباری میروند، از کنار خانه استرahil عبور میکنند. زنان و کودکان ناله میکنند. استرahil به سمت یک سرباز حمله میکند و او را میکشد. تبادل آتش رخ میدهد: ایوانا به او کمک میکند. تعداد زیادی از نیروهای سواره به دور خانه استرahil محاصره میشوند. گروه او به سمت روستا میشتابند. ایوانا در زیرزمین پنهان میشود و شلیک میکند. او فرماندار ترک را هدف قرار میدهد. شورشیان ایوانا را نجات میدهند. فرماندار در آخرین تلاش خود به ایوانا شلیک میکند. ایوانا در حال مرگ موفق میشود به استرahil بگوید که میخواهد او را در چمنزار مورد علاقهشان دفن کند و به گروه برگردد. استرahil دستش را بالا میبرد تا بر روی بدن بیجان ایوانا قسم بخورد.