خط داستانی
به جای رفتن به جبهه، جایی که پس از مرگ پدرش تصمیم به رفتن داشت، گیگا بتانلی در یک کارخانه دفاعی در دونباس به سر میبرد. نامزدش نانا، که هیچ نامهای از او دریافت نکرده بود، باور داشت که او مرده است. چند سال بعد، بتانلی بازگشت و شروع به کار در یک کارخانه متالورژی کرد. به تعجب او، متوجه شد که نانا با دوست جدیدش، تاماز، ازدواج کرده است. از شنیدن این خبر ویران شده، گیگا فهمید که هیچ چیز قابل تغییر نیست.