خط داستانی
رودولف بارتوش، صاحب یک مزرعه، معدن و کارخانه، بسیار ثروتمند است، اما غیرقابل دسترس و زود رنج است و کارمندانش از او میترسند. یک روز او از یک شیب تند در کنار رودخانه سقوط کرده و آسیب میبیند. معدنچی فابرا او را در حال ناله و درد پیدا کرده و به کلبهاش میبرد.