خط داستانی
دیوید فکر میکند که در حین دعوا بر سر سگش، استرانگهارت، مردی را کشته است، بنابراین به یک شهر کوچک در شمال فرار میکند. تنها دختری که در آنجا زندگی میکند یتیمی به نام سالی است و دیوید عاشق او میشود. استرانگهارت تصمیم میگیرد خودش به دنبال عشق برود و لیدی جول، یک چوپان زن، را از یک گروه گرگهای چوبی فریب میدهد.