خط داستانی
تایموتی لیچ با همسرش وارد خانه مزرعه متروکه میشود. در مسیر، مردی با نیت همکاری با او آشنا میشود تا مِرلِن را به او بسپرد (سار بند گُز همراه بازویی طلایی که هر که آن را به دست میبرد، دقت تیراندازی ناب را به دست میآورد). گروهی از راهزنها آنها را میبیند و به آسانی به آنها چشم میدوزد. آنها از کالاها و امکاناتشان سرقت میکنند. در سفر دیگری، راهزنها مِرلِن را که تنها است مورد حمله قرار میدهند. وقتی او روی زمین میافتد، مردی که با تایموتی همدلی کرده بود، او را خفه میکند. وقتی تایموتی میرسد، به راهزنها ایراد میگیرد و به او مِرلِن را میدهد و به او تفنگی میدهد که او با بیمیلی میپذیرد زیرا هرگز پیش از این تفنگی نکشیده است، اما به زودی کشف میکند که دارای قدرتهای شگفتانگیزی است که با استفاده از پیامهای عصبی هر بار به هدف میخورد. تایموتی ترسیده اما میخواهد زندگی همسرش را تلافی کند، حتی اگر باید همه آنها را کنار بزند.