خط داستانی
گریس مارتین، دختر خوانده کلانتر مارتین، زمانی که نوزاد بود توسط او از دست یک گروه سرخپوست نجات یافت. او عاشق باک گیبسون است. گریز از کلانتر درخواست میکند که با باک ازدواج کند و او به یاد زمانی میافتد که گریس را از سرخپوستها نجات داد. او با درخواست گریس برای ازدواج با گیبسون موافقت میکند و گریس با خوشحالی برای گفتن خبر خوب به معشوقش میدود. آن شب باک گیبسون و چند دوستش بانک شهر را سرقت میکنند و باک به عنوان یکی از دزدان شناسایی میشود.