Storyline
در روز عروسی فادینارد، اسب او کلاه یک خانم را که در کنار جاده روی درختچهای قرار دارد، میخورد، در حالی که آن خانم پشت درختچه با معشوقش، ستوان تاورنیر، پنهان شده است. از آنجا که او متأهل است، نمیتواند بدون کلاه به خانه برگردد و تاورنیر از فادینارد میخواهد که کلاهی دقیقا مشابه آن را جایگزین کند - وگرنه خانه جدیدش را خراب خواهد کرد. در یک رشته پیچیده از مشکلات، فادینارد سعی میکند کلاهی پیدا کند در حالی که به برنامه عروسیاش پایبند است.